صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »مواعظ
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 26 - در ستایش شمس‌الدین محمد جوینی صاحب دیوان

قصیدهٔ شمارهٔ 26 - در ستایش شمس‌الدین محمد جوینی صاحب دیوان

شاعر: سعدی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 25

صنف: قصیده

صداکار: فاطمه زندی
Toggle stanza 1
11
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
که برّ و بحر فراخست و آدمی بسیار
22
همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید
از آن‌که چون سگ صیدی نمی‌رود به شکار
33
نه در جهان گل رویی و سبزهٔ زنخیست
درخت‌ها همه سبزند و بوستان گلزار
44
چو ماکیان به در خانه چند بینی جور؟
چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار
55
ازین درخت چو بلبل بر آن درخت نشین
به دام دل چه فرومانده‌ای چو بوتیمار؟
66
زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن
که ساکن‌ست نه مانند آسمان دوّار
77
گرت هزار بدیع‌الجمال پیش آید
ببین و بگذر و خاطر به هیچ‌کس مسپار
88
مخالط همه‌کس باش تا بخندی خوش
نه پای‌بند یکی کز غمش بگریی زار
99
به خد اطلس اگر وقتی التفات کنی
به قدر کن که نه اطلس کم‌ست در بازار
1010
مثال اسبِ الاغند مردم سفری
نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار
1111
کسی کند تن آزاده را به بند اسیر؟
کسی کند دل آسوده را به فکر فکار؟
1212
چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسند
چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار؟
1313
خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوست
چنان‌که شرط وصال‌ست و بامداد کنار
1414
وگر به بند بلای کسی گرفتاری
گناه تُست که بر خود گرفته‌ای دشوار
1515
مرا که میوهٔ شیرین به دست می‌افتد
چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار؟
1616
چه لازم‌ست یکی شادمان و من غمگین
یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار؟
1717
مثال گردن آزادگان و چنبر عشق
همان مثال پیاده‌ست در کمند سوار
1818
مرا رفیقی باید که بار برگیرد
نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار
1919
اگر به شرط وفا دوستی به جای آرد
وگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار
2020
کسی که از غم و تیمار من نیندیشد
چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار؟
2121
چو دوست جور کند بر من و جفا گوید
میان دوست چه فرق‌ست و دشمن خونخوار؟
2222
اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام
مباش غره که بازیت می‌دهد عیار
2323
گرت سلام کند، دانه می‌نهد صیاد
ورت نماز برد، کیسه می‌برد طرّار
2424
به اعتماد وفا، نقد عمر صرف مکن
که عن قریب تو بی‌زر شوی و او بیزار
2525
به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی
شب شراب نیرزد به بامداد خمار
2626
به اوّل همه کاری تأمل اولی‌تر
بکن، وگرنه پشیمان شوی به آخر کار
2727
میان طاعت و اخلاص و بندگی بستن
چه پیش خلق به خدمت، چه پیش بت زنّار
2828
زِمام عقل به دست هوای نفس مده
که گرد عشق نگردند مردم هشیار
2929
من آزموده‌ام این رنج و دیده این زحمت
ز ریسمان متنفر بود گزیدهٔ مار
3030
طریق معرفت این‌ست بی‌خلاف ولیک
به گوش عشق موافق نیاید این گفتار
3131
چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند
نه دل ز مهر شکیبد، نه دیده از دیدار
3232
پیاده مرد کمند سوار نیست ولیک
چو اوفتاد بباید دویدنش ناچار
3333
شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب
نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار
3434
که چند ازین طلب شهوت و هوا و هوس
چو کودکان و زنان رنگ و بوی و نقش و نگار
3535
بسی نماند که روی از حبیب برپیچم
وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار
3636
که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی
هزار نوبت از این رای باطل استغفار
3737
حقوق صحبتم آویخت دست در دامن
که حسن عهد فراموش کردی ای غدار
3838
نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان
مکن کز اهل مروت نیاید این کردار
3939
کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست؟
کدام یار بپیچد سر از ارادت یار؟
4040
فراق را دلی از سنگ سخت‌تر باید
کدام صبر که بر می‌کنی دل از دلدار؟
4141
هر آن‌که مهر یکی در دلش قرار گرفت
روا بود که تحمل کند جفای هزار
4242
هوای دل نتوان پخت بی‌تعنت خلق
درخت گل نتوان چید بی‌تحمل خار
4343
درم چه باشد و دینار و دین دنیی و نفس
چو دوست دست دهد هرچه هست هیچ انگار
4444
بدان که دشمنت اندر قفا سخن گوید
دلت دهد که دل از دوست برکنی زنهار
4545
دهان خصم و زبان حسود نتوان بست
رضای دوست بدست آر و دیگران بگذار
4646
نگویمت که بر آزار دوست دل خوش کن
که خود ز دوست مصور نمی‌شود آزار
4747
دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت
که قاضی از پس اقرار نشنود انکار
4848
ز بحر طبع تو امروز در معانی عشق
همه سفینهٔ در می‌رود به دریا بار
4949
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
به صورتی ندهد صورتی‌ست بر دیوار
5050
مرا فقیه مپندار و نیک مرد مگوی
که عاقلان نکنند اعتماد بر پندار
5151
که گفت پیرِزن از میوه می‌کند پرهیز
دروغ گفت که دستش نمی‌رسد به ثمار
5252
فراخ حوصلهٔ تنگدست نتواند
که سیم و زر کند اندر هوای دوست نثار
5353
تو را که مالک دینار نیستی سعدی
طریق نیست مگر زهد مالک دینار
5454
وزین سخن بگذشتیم و یک غزل ماندست
تو خوش حدیث کنی سعدیا بیا و بیار
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 25 - در وصف بهار

اگلی نظم

کجا همی روَد این شاهد شکر گفتار؟

چرا همی نکند بر دو چشم من رفتار؟

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 27 - مطلع دوم

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

سپیده دم که گهربار بر در گلزار

شود به جلوه گل اندر نگار خانه یار

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1112

اگر گل آرد بار آن رخان او، نه شگفت

هر آینه چو همه مِیْ خورَد گل آرد بار

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 57

نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار

نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1133

چرا ز قافله یک کس نمی‌شود بیدار

که رخت عمر ز کی باز می‌برد طرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1134

بیار ساقی بادت فدا سر و دستار

ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1135

نبشته‌ست خدا گِردِ چهره دلدار

خطی که فاعتبروا منه یا اولی‌الابصار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1136

شده‌ست نور محمد هزار شاخ هزار

گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1137

چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار

بر آب دیده و خون جگر گرفت قرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1138

مجوی شادی چون در غمست میل نگار

که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1139

بیامدیم دگربار چون نسیم بهار

برآمدیم چو خورشید با صد استظهار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1140

مزید تلاش کریں
◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00