صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »مواعظ
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 24 - تنبیه و موعظت

قصیدهٔ شمارهٔ 24 - تنبیه و موعظت

شاعر: سعدی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: انشود

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 1

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

وانها که کرده‌ایم یکایک عیان شود

22

یارب به فضل خویش ببخشای بنده را

آن دم که عازم سفر آن جهان شود

33

بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال

مهلت بیابد از اجل و کامران شود

44

هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد

با صدهزار حسرت از اینجا روان شود

55

فریاد از آن زمان که تن نازنین ما

بر بستر هوان فتد و ناتوان شود

66

اصحاب را ز واقعهٔ ما خبر کنند

هر دم کسی به رسم عیادت روان شود

77

و آن کس که مشفقست و دلش مهربان ماست

در جستن دوا به بر این و آن شود

88

وانگه که چشم بر رخ ما افکند طبیب

در حال ما چو فکر کند بدگمان شود

99

گوید فلان شراب طلب کن که سود تست

ما را بدان امید بسی در زیان شود

1010

شاید که یک دو روز دگر مانده عمر ما

وآن یک دو روز بر سر سود و زیان شود

1111

یاران و دوستان همه در فکر عاقبت

کاحوال بر چگونه و حال از چه سان شود

1212

تا آن زمان که چهره بگردد ز حال خویش

و آن رنگ ارغوانی ما زعفران شود

1313

و آن رنج در وجود به نوعی اثر کند

کز لاغری بسان یکی ریسمان شود

1414

در ورطهٔ هلاک فتد کشتی وجود

نیز از عمل بماند و بی‌بادبان شود

1515

آمد شد ملائکه در وقت قبض روح

چون بنگریم دیدهٔ ما خون‌فشان شود

1616

باید که در چشیدن آن جام زهرناک

شیرینی شهادت ما در زبان شود

1717

یا رب مدد ببخش که ما را در آن زمان

قول زبان، موافق صدق جنان شود

1818

ایمان ما ز غارت شیطان نگاه دار

تا از عذاب خشم تو جان در امان شود

1919

فی‌الجمله روح و جسم ز هم منفرق شوند

مرغ از قفس برآید و در آشیان شود

2020

جان ار بود پلید شود در زمین فرو

ور پاک باشد او زبر آسمان شود

2121

آوازه در سرای در افتد که خواجه مرد

وز بم و زیر، خانه پر آه و فغان شود

2222

از یک طرف غلام بگرید به های های

وز یک طرف کنیز به زاری کنان شود

2323

در یتیم گوهر یکدانه را ز اشک

جزع دو دیده پر ز عقیق یمان شود

2424

تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی

اوراد ذاکران ز کران تا کران شود

2525

آرند نعش تا به لب گور و هر که هست

بعد از نماز باز سر خانمان شود

2626

هر کس رود به مصلحت خویش و جسم ما

محبوس و مستمند در آن خاک‌دان شود

2727

پس منکر و نکیر بپرسند حال ما

وین جمله حکمها ز پی امتحان شود

2828

گر کرده‌ایم خیر و نماز و خلاف نفس

آن خاک‌دان تیره به ما گلستان شود

2929

ور جرم و معصیت بود و فسق کار ما

آتش در اوفتد به لحد هم دخان شود

3030

یک هفته یا دو هفته کم و بیش صبح و شام

با گریه دوست همدم و هم‌داستان شود

3131

حلوا سه چار صحن شب جمعه چند بار

بهر ریا به خانهٔ هر گورخوان شود

3232

وان همسر عزیز که از عده دست داشت

خواهد که باز بستهٔ عقد فلان شود

3333

میراث گیر کم خرد آید به جست و جوی

پس گفت و گوی بر سر باغ و دکان شود

3434

نامی ز ما بماند و اجزای ما تمام

در زیر خاک با غم و حسرت نهان شود

3535

و آنگه که چند سال برین حال بگذرد

آن نام نیز گم شود و بی‌نشان شود

3636

و آن صورت لطیف شود جمله زیر خاک

و آن جسم زورمند کفی استخوان شود

3737

از خاک گورخانهٔ ما خشتها پزند

و آن خاک و خشت دست کش گل گران شود

3838

دوران روزگار به ما بگذرد بسی

گاهی شود بهار و دگر گه خزان شود

3939

تا روز رستخیز که اصناف خلق را

تن‌ها ز بهر عرض قرین روان شود

4040

حکم خدای عزوجل کائنات را

در فصل هر فصیله به کلی روان شود

4141

از گفتن و شنیدن و از کرده‌های بد

در موقف محاسبه یک یک عیان شود

4242

میزان عدل نصب کنند از برای خلق

یک سر سبک برآید و یک سر گران شود

4343

هر کس نگه کند به بد و نیک خویشتن

آنجا یکی غمین و یکی شادمان شود

4444

بندند باز بر سر دوزخ پل صراط

هر کس ازو گذشت مقیم جنان شود

4545

و آن کس که از صراط بلرزید پای او

در خواری و عذاب ابد جاودان شود

4646

اشرار را حرارت دوزخ کند قبول

و احرار را عنایت حق سایبان شود

4747

بس روی همچو ماه ز خجلت شود سیاه

بس قد همچو تیر ز هیبت کمان شود

4848

بس شخص بینوا که ورا از علو قدر

عشرت سرای جنت اعلی مکان شود

4949

بس پیر مستمند که در گلشن مراد

بوی بهشت بشنود و نوجوان شود

5050

مسکین اسیر نفس و هوا کاندران مقام

با صد هزار غصه قرین هوان شود

5151

برگی که از برای مطیعان کشد خدای

عاصی چگونه در خور آن برگ خوان شود

5252

خرم دلی که در حرم‌آباد امن و عیش

حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود

5353

این کار دولتست نداند کسی یقین

سعدی یقین به جنت و خلدت چه سان شود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تو را ز دست اجل کی فرار خواهد بود

فرارگاه تو دارالقرار خواهد بود

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 23 - قصیده

اگلی نظم

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 25 - در وصف بهار

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

در هر دلی که ریشه غم زعفران شود

خندان چگونه از می چون ارغوان شود

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4266

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور