شاعر: رودکی
گر شود بحرِ کفِ همت تو موج زنان
ور شود ابر سر رایت تو توفان بار
بر موالیت بپاشد همه دُرّ و گوهر
بر اعادیت ببارد همه شخکاسه و خار
زمین
اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1092
روستایی بچهای هست درون بازار
دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1093
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 25 - در وصف بهار
نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار
پای فرسوده چه گل چیند ازین نشترزار؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4659
باد دستانه مکن خرج نفس رازنهار
که برآردنفسی رازجگر صبح دوبار
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4660
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 387
فارسی متن کا ماخذ: گنجور