صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 43

غزل شمارهٔ 43

شاعر: سعدی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: است

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 18

صنف: غزل

Toggle stanza 1
11
اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست
مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
22
اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش
خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست
33
میان عیب و هنر پیش دوستان کریم
تفاوتی نکند چون نظر به عین رضا‌ست
44
عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد
خلل‌پذیر نباشد ارادتی که مراست
55
مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن
که هر چه دوست پسندد به جای دوست روا‌ست
66
اگر عداوت و جنگ است در میان عرب
میان لیلی و مجنون محبت است و صفا‌ست
77
هزار دشمنی افتد به قول بدگویان
میان عاشق و معشوق دوستی برجاست
88
غلام قامت آن لعبت قبا‌پوشم
که در محبت رویش هزار جامه قباست
99
نمی‌توانم بی‌ او نشست یک ساعت
چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست
1010
جمال در نظر و شوق همچنان باقی
گدا اگر همه عالم بدو دهند گدا‌ست
1111
مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست
و گر کنند ملامت نه بر من تنها‌ست
1212
هر آدمی که چنین شخص دل‌ستان بیند
ضرورت است که گوید به سرو ماند راست
1313
به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد
خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست
1414
خوش است با غم هجران دوست سعدی را
که گرچه رنج به جان می‌رسد امید دوا‌ست
1515
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فردا‌ست
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نشاید گفتن آن‌کس را دلی هست

که ندهد بر چنین صورت دل از دست

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 42

اگلی نظم

بوی گل و بانگ مرغ برخاست

هنگام نشاط و روز صحرا‌ست

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 44

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست

به جست و جوی نگاری که نور دیده ماست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 399

آمد ورفت نفس نیرنگ توفان بلاست

موج این‌دریا به‌چشم اهل‌عبرت اژدهاست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 421

فضای وادی امکان پر از غبارِ فناست

چه آسمان‌ چه‌ زمین‌ مغز این‌ دو پوست‌ هواست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 436

نفس محرک جسم به غم فسرده ماست

غبار خاک‌نشین را، ر‌م نسیم عصاست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 443

نه جاه مایهٔ عصیان نه مال غفلت‌زاست

همین نفس‌ که تواش صید الفتی دنیاست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 445

درین سراچه که چرخش کمینه طاق نماست

همیشه قامتم از بار دل چو طاق دوتاست

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 4

گدای کوی خرابات پل برهنه چراست

اگر نه کفش زده فقر او به فرق غناست

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 59

چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست

سخن‌شناس نه‌ای، جان من! خطا این جاست

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 22

بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست

بدانک مست تجلی به ماه راه نماست

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 475

بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست

که بندهٔ قد و ابروی تست هر کژ و راست

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 476

مزید تلاش کریں
◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00