صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »فاتحة الشباب
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 4

شمارهٔ 4

شاعر: جامی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: است

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 18

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

درین سراچه که چرخش کمینه طاق نماست

همیشه قامتم از بار دل چو طاق دوتاست

22

چگونه شاد زید آن که بهر مردن زاد

به خانه ای که پی انهدام کرده بناست

33

به اعتبار درین کاخ زرنگار نگر

که هر نظر که نه از روی اعتبار خطاست

44

پی مشاهده رازهای پنهانی

رخام و مرمرش آیینه های داده جلاست

55

چرا چو سنگ اساسش به پستیی مانده

که بر تو از در و دیوار بار رنج و عناست

66

عروج ده دل خود را که روزن بامش

دری گشاده به رویت ز عالم بالاست

77

به فخر هر که سرافراخت همچو کنگره اش

فتد ز زلزله حادثات در کم و کاست

88

به نطع خاک مربع نشین نشد به فراغ

جز آن فتاده که چون خشت فرش او ته پاست

99

کمان هر خم طاقش که هست درخور زه

کشیده بر هدف دین و دل خدنگ بلاست

1010

فروغ شمسه او آفتاب تابان است

ولی دریغ که وقت زوال آن پیداست

1111

درون خانه شود تیره از در بسته

به تیرگی درون هر که در ببست سزاست

1212

گشای بر همه در اگر صفا خواهی

که صفه را چو در بسته نیست جمله صفاست

1313

چو تابه دان به ریاضت لطیف ساز حجاب

که چون کثیف نماند حجاب امید ضیاست

1414

نفیر درد جدایی رسد به گوش آخر

ز مطربی که درین بزمگاه نغمه سراست

1515

ز بینوایی خود پرده دگر گیرد

مغنیی که درین پرده برگرفته نواست

1616

تو را به سر پس پرده راه نگشاید

جز این قصیده که از سر کار پرده گشاست

1717

گذشت پایه شعرم به رفعت از شعری

برین کتابه که معراج گفته شعراست

1818

ولی هنوز علو مدارج قدرش

فرود منزلت مدح خسرو والاست

1919

سپهر مرتبه سلطان حسین کز کف جود

زده طپانچه تشویر بر رخ دریاست

2020

شهنشهی که چو باد بهار بستان را

نسیم عاطفتش روضه جهان آراست

2121

به دشت آن همه گل چیست دانی و سبزه

صبا دقایق لطفش نهاده بر صحراست

2222

به کوه آن همه کان چیست دانی و گوهر

فلک خصایص جودش نموده در خار است

2323

اگر چه در نظر آبی ست بس تنک تیغش

گذشته گه ز میان گه ز گردن اعداست

2424

ز گردن آب گذشته ست و تشنه می میرد

بلی چنین بود آن را که علت استسقاست

2525

عصای رمح وی اعجاز موسوی دارد

که روز معرکه در چشم خصم اژدرهاست

2626

بدین نشیمن فقر و نیاز کی نگرد

چنین که همت او در مقام استغناست

2727

جهان پناها چون مرتقای همت تو

ز هر چه عقل تصور کند ازان اعلاست

2828

تنزلی ست ز اوج جلال و جاه تو را

که منزل تو درین خاک توده غبراست

2929

قیاس ملک جهان با حریم عزت تو

حدیث خانه چغذ و نشیمن عنقاست

3030

تو بر زمین به تواضع نشسته ای لیکن

رواق قدر تو برتر ز گنبد خضراست

3131

درین خرابه همانا عمارتی که کنی

غرض نه حظ خود آسودگی خلق خداست

3232

که تا به سایه دیوار تو پناه آرند

که چرخ کینه ور و روزگار حادثه زاست

3333

به جنب نور ضمیر تو آفتاب بود

چنان حقیر که در جنب آفتاب سهاست

3434

ز خسروان به تو کس را قیاس نتوان کرد

درین قضیه که گفتم دلیل استقراست

3535

بود دل همه مشغول عشرت امروز

به جز دل تو که مشعوف دولت فرداست

3636

بلی ز دولت باقی امید ببریدن

برای عشرت فانی نه شیوه داناست

3737

عنان بارگی خود کشیده می داری

ز هر رهی که شریعت به آن نه راهنماست

3838

فروغ رای تو آثار شرع روشن کرد

ظلام توره و یرغو ز راه دین برخاست

3939

مهارت تو به حدیست در دقایق فقه

که مبدعات ضمیر تو حیرة الفقهاست

4040

نفاذ عدل تو برداشت از میانه خلق

رسوم کج که نه با حکم شرع باشد راست

4141

نشان نماند ز تمغا به غیر آن داغی

که در درونه تمغاچی از غم تمغاست

4242

اگر چه سوق سخن بر مساق حکمت و پند

نه مذهب شعرا بل وظیفه حکماست

4343

درین قصیده سپردم خلاف مذهب شعر

به وفق امر تو کان را نفاذ حکم قضاست

4444

وگرنه همچو منی را به مجلسی که رود

هزار نکته حکمت زبان پند کجاست

4545

سخن که نه بر نهج اختصار رفت آن به

که طی کنم دگر این نامه را که وقت دعاست

4646

همیشه تا ز فلک داند این قدر دانا

که هر عمارت او را خرابیی ز قفاست

4747

مباد شغل تو الا عمارت دلها

که در عمارت دلها عمارت دو سراست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست

مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 3

اگلی نظم

آن را که بر سر افسر اقبال سرمد است

سر در ره محمد و آل محمد است

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 5

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست

به جست و جوی نگاری که نور دیده ماست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 399

آمد ورفت نفس نیرنگ توفان بلاست

موج این‌دریا به‌چشم اهل‌عبرت اژدهاست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 421

فضای وادی امکان پر از غبارِ فناست

چه آسمان‌ چه‌ زمین‌ مغز این‌ دو پوست‌ هواست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 436

نفس محرک جسم به غم فسرده ماست

غبار خاک‌نشین را، ر‌م نسیم عصاست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 443

نه جاه مایهٔ عصیان نه مال غفلت‌زاست

همین نفس‌ که تواش صید الفتی دنیاست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 445

چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست

سخن‌شناس نه‌ای، جان من! خطا این جاست

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 22

بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست

بدانک مست تجلی به ماه راه نماست

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 475

بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست

که بندهٔ قد و ابروی تست هر کژ و راست

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 476

هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست

بدانک خصم دلست و مراقب تن‌هاست

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 483

در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست

دمی عظیم نهان‌ست و در حجاب خداست

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 488

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور