صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 2884

غزل شمارهٔ 2884

شاعر: رومی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: نی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 5

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
11
به شکرخنده بتا نرخ شکر می‌شکنی
چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
22
گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو
تا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی
33
گل چه باشد که اگر جانب گردون نگری
سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی
44
حق تو را از جهت فتنه و شور آورده‌ست
فتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی
55
روی چون آتش از آن داد که دل‌ها سوزی
شکن زلف بدان داد که دل‌ها شکنی
66
دل ما بتکده‌ها نقش تو در وی شمنی
هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی
77
برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفا
گر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی
88
در تک چاه زنخدان تو نادر آبی است
که به هر چه که درافتم بنماید رسنی
99
در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند
زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی
1010
زیرکان را رخ تو مست از آن می‌دارد
تا در این بزم ندانند که تو در چه فنی
1111
کافری ای دل اگر در جز او دل بندی
کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی
1212
بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوری
هر چه پوشی به جز از خلعت او در کفنی
1313
شمس تبریز که در روح وطن ساخته‌ای
جان جان‌هاست وطن چونک تو جان را وطنی
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چه حریصی که مرا بی‌خور و بی‌خواب کنی

درکشی روی و مرا روی به محراب کنی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2883

اگلی نظم

هله آن به که خوری این می و از دست روی

تا به هر جا که روی خوشدل و سرمست روی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2885

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنی

که ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 961

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 607

یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.

گفت: این را چه حالت است؟

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایتِ شمارهٔ 42

دل نبندند عزیزان جهان در وطنی

که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6829

در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی

این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 825

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00