شاعر: سعدی
زمین
آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنی
که ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 961
به شکرخنده بتا نرخ شکر میشکنی
چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2884
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6829
در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 825
یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.
گفت: این را چه حالت است؟
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایتِ شمارهٔ 42