شاعر: جامی
آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنی
که ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی
لب ببستم ز سخن لیک به خلوتگه جان
گاه دل با تو و گاهی تو به دل در سخنی
بنما آن تن نازک ز قبا تا به چمن
غنچه دیگر نکند دعوی نازک بدنی
خون ما خورده چه آزار دلم می طلبی
نوش کردی می ما شیشه چرا می شکنی
می دهی یادم ازان لاله رخ ای باد بهار
چند آتش به من سوخته دل می فکنی
یار بیماری من دید و بسی فاتحه خواند
لیک شکرانه آن را که نیم زیستنی
جامی آن شوخ به خونریز تو گر تیغ کشد
ادب آن ست که گردن نهی و دم نزنی
زمین
به شکرخنده بتا نرخ شکر میشکنی
چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2884
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 607
یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.
گفت: این را چه حالت است؟
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایتِ شمارهٔ 42
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6829
در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 825
فارسی متن کا ماخذ: گنجور