شاعر: جامی
سینه روزن روزن است از ناوک صیدافکنی
خانه دل را فروغ دیگر از هر روزنی
دارم از اشک شفق گون دور ازان خورشید روی
همچو گردون هر نماز شام پر خون دامنی
نیست آن اندام نازک را مناسب هر لباس
بایدش از گل قبایی وز سمن پیراهنی
کیست گل تا چهره افروزد به خوبی پیش تو
آتش رخسار تو یک شعله وز گل خرمنی
سهم مژگان تو از دیدار ما را بازداشت
همچو روح الله حجاب راه ما شد سوزنی
جور کم کن با من مسکین که روز بازخواست
حیف باشد دامن پاکت به دست چون منی
جامی بی خان و مان را هر دم ای بدخو مران
زانکه آن مسکین به جز کویت ندارد مسکنی
زمین
جامه زرین نگردد جمع با سیمین تنی
یوسف از چه برنمی آید ز بی پیراهنی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6718
برد شبنم را برون از باغ، چشم روشنی
با دل روشن تو محو آب و رنگ گلشنی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6719
ای ز رویت برق عالمسوز در هر خرمنی
وز نسیم جلوه ات هر آتشی را دامنی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6720
فارسی متن کا ماخذ: گنجور