زمین
آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنی
که ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 961
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 607
یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.
گفت: این را چه حالت است؟
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایتِ شمارهٔ 42
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6829
در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 825