پرسید مهم که چشم تو مه را دید
گفتم که بدید و مه ز مه میپرسید
گفتا که ز ماه عید میپرسم من
گفتم که بلی عید همیپرسد عید
زمین
المنة لله که نه شیخم نه مرید
نی طالب علم و نه مدرس نه معید
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 34
احمد که اجل به قتل او تیغ کشید
وز دهر بجز زهر شهادت نچشید
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 36
بر روی زمین به تازگی سبزه دمید
بر صفحه خاک شد خط سبز پدید
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 38
عمری دل من ز شوق یعقوب تپید
یعقوب برفت و روی یعقوب ندید
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 41
از چرخ به هر گونه همی دار امید
وز گردش روزگار میلرز چو بید
حافظرباعیاترباعی شمارهٔ 17
تا زُهره و مَهْ در آسمان گشته پدید،
بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید
خیامترانههای خیام (صادق هدایت)دم را دریابیم [143-108]رباعی 110
تا زُهْره و مَه در آسمان گشت پدید
بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید
خیامرباعیاترباعی شمارهٔ 73
هرکس به نصیب خویش خواهند رسید
هرگز ندهند جای پاکان به پلید
سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 31
گفتم که برآید آبی از چاه امید
افسوس که دلو نیز در چاه افتاد
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 19
اکنون که سیاهی ای دل چون خورشید
بیشت باید ز عشق من داد نوید
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 184
فارسی متن کا ماخذ: گنجور