ای هیزم تو خشک نگردد روزی
تا تو فتد ز آتش دلسوزی
تا خرقهٔ تن دری تو بیدل سوزی
عشق آموزی ز جان عشق آموزی
زمین
گشتم ز غم فراق دیبا دوزی
چون سوزن و در سینهٔ سوزن سوزی
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 396
از آتش غم چند روانم سوزی؟
وز ناوک غمزه چند جانم دوزی؟
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 148
هر لحظه ز چهره آتشی افروزی
تا جان من سوختهدل را سوزی
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 149
از آتشِ عشق چون تو جان افروزی
چون شمع نفس نمیزنم بی سوزی
عطارمختارنامهباب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع داردشمارهٔ 17
پروانه به شمع گفت: چند افروزی
خوش سوزی اگر سوز ز من آموزی
عطارمختارنامهباب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانهشمارهٔ 2
ای شمّهٔ لطف تو بهشت افروزی
دوزخ ز تف آتش قهرت سوزی
عطارمختارنامهباب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنهشمارهٔ 42
دل در سر زلف چون توحسن افروزی
چون شمع دمی نمیزید بی سوزی
عطارمختارنامهباب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوقشمارهٔ 58
خوش میسازی مرا و خوش میسوزی
خوش پرده همی دری و خوش میدوزی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1850
دی بود چنان دولت و جان افروزی
و امروز چنین آتش عالم سوزی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1880
فارسی متن کا ماخذ: گنجور