دل در سر زلف چون توحسن افروزی
چون شمع دمی نمیزید بی سوزی
برکش سر زلفت که بلایی است سیاه
ترسم که به گرد تو درآید روزی
زمین
ای هیزم تو خشک نگردد روزی
تا تو فتد ز آتش دلسوزی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1763
خوش میسازی مرا و خوش میسوزی
خوش پرده همی دری و خوش میدوزی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1850
دی بود چنان دولت و جان افروزی
و امروز چنین آتش عالم سوزی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1880
گشتم ز غم فراق دیبا دوزی
چون سوزن و در سینهٔ سوزن سوزی
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 396
از آتش غم چند روانم سوزی؟
وز ناوک غمزه چند جانم دوزی؟
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 148
هر لحظه ز چهره آتشی افروزی
تا جان من سوختهدل را سوزی
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 149
از آتشِ عشق چون تو جان افروزی
چون شمع نفس نمیزنم بی سوزی
عطارمختارنامهباب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع داردشمارهٔ 17
پروانه به شمع گفت: چند افروزی
خوش سوزی اگر سوز ز من آموزی
عطارمختارنامهباب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانهشمارهٔ 2
ای شمّهٔ لطف تو بهشت افروزی
دوزخ ز تف آتش قهرت سوزی
عطارمختارنامهباب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنهشمارهٔ 42
فارسی متن کا ماخذ: گنجور