زمین
بهار صنع چو دیدیم در سر و کارش
به رنگ رفته نوشتم براتگلزارش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1780
چه لازم است کشد تیغ چشم خونخوارش
به روی دل که نفس نیز میکند کارش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1781
دل شکسته که مرهم نهد دگربارش؟
یتیم خسته که از پای برکند خارش؟
سعدیمواعظمراثیدر مرثیهٔ ابوبکر سعد بن زنگی
به خون تپیدن خورشید پر مکرر شد
به یک کرشمه دیگر تمام کن کارش !
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5005
نشد ز سیلی خط چشم مست، هشیارش
دگر که می کند از خواب ناز بیدارش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5006
چو رو نمود به منصور وصل دلدارش
روا بود که رساند به اصل دل دارش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1288