شاعر: صائب
به خون تپیدن خورشید پر مکرر شد
به یک کرشمه دیگر تمام کن کارش !
مرید مولوی روم تانشد صائب
نکرد در کمر عرش دست گفتارش
گهر ز شرم عرق می کند به بازارش
چگونه آب نگردد دل خریدارش؟
مرا به دام کشیده است نازک اندامی
که هم زموی میان خودست زنارش
کجابه اهل نظر بنگرد خودآرایی
که صبح آینه سازد ز خواب بیدارش
به گرمسیر فنارسم سرد مهری نیست
بغل گشاده به منصور می دود دارش
شهید لاله عذاری شوم که تا دم خط
نرفت شرم ز بالین چشم بیمارش
برهنه پا سر گلگشت وادیی دارم
که دشنه بر جگر برق می زند خارش
که یک گل از چمن روزگار بر سر زد؟
که همچو صبح پریشان نگشت دستارش
زمین
بهار صنع چو دیدیم در سر و کارش
به رنگ رفته نوشتم براتگلزارش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1780
چه لازم است کشد تیغ چشم خونخوارش
به روی دل که نفس نیز میکند کارش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1781
تمام اوست که فانی شدست آثارش
به دوستگانی اول تمام شد کارش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1282
چو رو نمود به منصور وصل دلدارش
روا بود که رساند به اصل دل دارش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1288
دل شکسته که مرهم نهد دگربارش؟
یتیم خسته که از پای برکند خارش؟
سعدیمواعظمراثیدر مرثیهٔ ابوبکر سعد بن زنگی
نشد ز سیلی خط چشم مست، هشیارش
دگر که می کند از خواب ناز بیدارش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5006
فارسی متن کا ماخذ: گنجور