شاعر: بیدل دهلوی
بهار صنع چو دیدیم در سر و کارش
به رنگ رفته نوشتم براتگلزارش
به آسمان مژهٔ من فرو نمیآید
بلند ساختهٔ حیرتیست دیوارش
رهایی ازکف صیاد عشق ممکن نیست
کمند جای نفس میکشدگرفتارش
به خاک خفتهٔ دام تواضع خلقم
چو سجدهایکه فتد راه در جبین زارش
به وضع خلق برآیا ز دهرگوشهگزین
گهر سریستکه دربا نمیکشد بارش
ز شیخ مغز حقیقت مجوکه همچو حباب
سری ندارد اگر واکنند دستارش
ندارد آن همه تعلیم هوش غفلت عام
به راه خفته به پا میکنند بیدارش
چو شمع بلبل ا:ن باغ بسکه عجز نماست
شکستن پر رنگ است سعی منقارش
خرام یار ز عمر ابد نشان دارد
در آب خضر نشستهستگرد رفتارش
ادب ز شرم نگه آب میشود ورنه
شنیدهایم که بیپرده است دیدارش
ره جنونکدهٔ دل گرفتهای بیدل
به پا چو آبله نتوان نمود هموارش
زمین
تمام اوست که فانی شدست آثارش
به دوستگانی اول تمام شد کارش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1282
چو رو نمود به منصور وصل دلدارش
روا بود که رساند به اصل دل دارش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1288
دل شکسته که مرهم نهد دگربارش؟
یتیم خسته که از پای برکند خارش؟
سعدیمواعظمراثیدر مرثیهٔ ابوبکر سعد بن زنگی
به خون تپیدن خورشید پر مکرر شد
به یک کرشمه دیگر تمام کن کارش !
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5005
نشد ز سیلی خط چشم مست، هشیارش
دگر که می کند از خواب ناز بیدارش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5006
چه لازم است کشد تیغ چشم خونخوارش
به روی دل که نفس نیز میکند کارش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1781
فارسی متن کا ماخذ: گنجور