چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی
گر دلبندی هزار خون کردستی
از پای درآمد دل و دل پای نداشت
از دست کسی که او ندارد رستی
زمین
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دامِ دگری پابستی
خیامترانههای خیام (صادق هدایت)هرچه باداباد [100-74]رباعی 86
گل گفت که چند اوفتم در پستی
بیرون تازم با سپری از مستی
عطارمختارنامهباب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل داردشمارهٔ 23
گاهی ببریدی و گهی پیوستی
گاهی بگشادی و گهی در بستی
عطارمختارنامهباب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسدشمارهٔ 60
استاد مرا بگفتم اندر مستی
کگاهم کن ز نیستی و هستی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1678
تو سیر شدی من نشدم زین مستی
من نیست شدم تو آنچه هستی هستی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1822
رفتم بر یار از سر سر دستی
گفتا ز درم برو که این دم مستی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1884
همسایگیِ مست فَزاید مستی
چون مست شَوی باز رهی از هستی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1990
فارسی متن کا ماخذ: گنجور