صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قطعات
  3. »شمارهٔ 20 - آخرین سخن

شمارهٔ 20 - آخرین سخن

شاعر: عرفی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ر

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 8

صنف: قطعه

Toggle stanza 1
11

فسانه ای بشنو عرفی از من بیمار

که باشدت بنفاق معاشران رهبر

22

زعافیت بمکافات معصیت دوسه روز

مریض گشته تنم از مشیت داور

33

بیاض دیده زحمرت همی بدان ماند

که لاله سوده کسی درمیانه عبهر

44

حرارت تنم ارعاریت کند شاید

که مستحیل شود آفتاب راجوهر

55

زنبض جستنم ازبس هوا تموج یافت

زنبض موجی ،نتوان شناختن محور

66

گرفته مالک دوزخ بدست قاروره

که بهر دوزخیان شربتی بردبسقر

77

نرفته یک سرمودرد و برسربالین

زنسخه های اطبا نهاده صد دفتر

88

من اوفتاده بدین حال و دوستان دوروی

بدور بالش و بستر ستاده چون منبر

99

یکی بریش کشد دست و کج کند گردن

که روزگار وفا با که کردجان پدر

1010

بجاه و مال فرومایه دل نشاید بست

کجاست دولت جمشید و ملک اسکندر

1111

بوقت رفتن ،دل باخدای باید داشت

بجز خدابکن ازهرچه هست قطع نظر

1212

یکی بنرمی آواز و گفتگوی خزین

کند شروع و کشد آستین بدیده تر

1313

که جان من همه را این ره است و باید رفت

تمام رهگذرانیم و دهر راه گذر

1414

چه ما که ریش بعصیان سفید کردستیم

چه آنکه یاسمنش راز سبز نیست خبر

1515

جوان و پیر بنزداجل بیک نرخ است

به بیشه برق چوآتش زند، چه خشک و چه تر

1616

چو درنمیگذرد روزگار ازاین عادت

بتازه رویی اگر بگذرند بس بهتر

1717

یکی بچرب زبانی سخن طراز شود

که ای وفات تو تاریخ فوت ذوق و هنر

1818

فراهم آی و پریشان مدار دل، زنهار

که نظم و نثر تومن جمع میکنم یکسر

1919

پس از نوشتن و تصحیح میکنم انشاء

سزای شأن تو دیباچه ای چو درج گهر

2020

چنانچه هستی فهرست دانش و فرهنگ

چنانچه هستی مجموعه کمال و سیر

2121

بنظم و نثر در آویزم و دل انگیزم

اگرچه حصر کمال تو نیست حد بشر

2222

خدای عزوجل صحتم دهد، بینند

که این منافقکان راچه آورم برسر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

همدمی دارم بسی خوش صحبت اما گرسنه

آنچنان کز بهر سیری زخم تامردن خورد

عرفی»قطعات»شمارهٔ 19 - بخل بی نهایت

اگلی نظم

زهر هنر که زنم لاف ، امتحان شرط است

بیازمای مکن پیش از امتحان انکار

عرفی»قطعات»شمارهٔ 21 - آزمایش

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شبی‌که شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر

چو اخگرم عرق چهره بود خاکستر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1659

هوای تیغ تو افتاد تا مرا در سر

به موج چشمهٔ خورشید می‌زند ساغر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1661

چو از تنوع اوضاع گنبد دایر

بیاض صبح نمود از سواد شب ظاهر

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 7 - در جواب نامه سلطان روم

فساد چرخ نبینیم و نشنویم همی

که چشمها همه کور است و گوشها همه کر

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 79

درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر

نه رنج اره کشیدی نه زخمه‌های تبر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1142

کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر

هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1148

چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر

ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1154

از آن مقام که نبود گشاد زود گذر

برو به سوی خریدار خویش همچون زر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1155

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور