شاعر: بیدل دهلوی
هوای تیغ تو افتاد تا مرا در سر
به موج چشمهٔ خورشید میزند ساغر
حضور منزل دل ختم جادهٔ نفس است
پی درودن هر ریشه میرسد به ثمر
چو لاله غیر سویدا چه جوشد از دل ما
حباب داغ شمارد، محیط خون جگر
به کسب طینت بیمغز باب عرفان نیست
ز باده نشئه محال است قسمت ساغر
سخن چو آب دهد طبعهای بیحس را
به نثر و نظم نگردد، دماغکاغذ، تر
ستم به خامه کند خشکی دوات اینجا
زبان به حرف نگردد چوگوش باشدکر
نجات یافت ز مرگ آنکه با قضا پیوست
به چوب دسته الم نیست از جفای تبر
زنیک و بد مژه بستن هجوم عافیت است
خمار خواب مکشگر فکندی این بستر
در این زمانهکه غیر از سکوت آفت نیست
به تیغ حادثه همواریام نمود سپر
نداشت مایدهٔ عمر بیوفا مزهای
نمک زدندکباب مرا ز خاکستر
درای قافلهٔ رنگ سخت خاموش است
خبر مگیرکه از ماگرفتهاند خبر
تظلم تو بجایی نمیرسد بیدل
در این بساط به امید بخیه جیب مدر
زمین
چو از تنوع اوضاع گنبد دایر
بیاض صبح نمود از سواد شب ظاهر
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 7 - در جواب نامه سلطان روم
فساد چرخ نبینیم و نشنویم همی
که چشمها همه کور است و گوشها همه کر
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 79
درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
نه رنج اره کشیدی نه زخمههای تبر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1142
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1148
چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر
ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1154
از آن مقام که نبود گشاد زود گذر
برو به سوی خریدار خویش همچون زر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1155
فسانه ای بشنو عرفی از من بیمار
که باشدت بنفاق معاشران رهبر
عرفیقطعاتشمارهٔ 20 - آخرین سخن
شبیکه شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر
چو اخگرم عرق چهره بود خاکستر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1659
فارسی متن کا ماخذ: گنجور