شاعر: بیدل دهلوی
شبیکه شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر
چو اخگرم عرق چهره بود خاکستر
سراغ صبح مهیای ساز گم شدنست
نمودهاند مرا در شکست رنگ اثر
سبکروان فنا با نفس نمیسازند
ز دود ریشه ندارند دانههای شرر
کمال سوختگان پیچ و تاب نومیدیست
فتیله آینهٔ داغ را بود جوهر
به محفلیکه نگاهش تغافلآلودست
به گرد حلقهٔ ماتم تپد خط ساغر
به وصف صبح بناگوش او چه پردازد
ز رشته است نفس خشک در دل گوهر
مناز بر هنر ای سادهدل که آینهها
ز دست جوهر خود خاک کردهاند به سر
فروغ محفل بیآبروی عمر هواست
به جز نفس نتوان رفتن از بساط سحر
تپش کدورتم از طبع منفعل نرود
نمیرود به فشردن غبار دامن تر
خروش اهل حیا پردهدار خاموشیست
صدای کاسهٔ چشم است پیچ و تاب نظر
گرفتم آنکه به خود وارسی چه خواهی دید
چو عکس بر در آیینه احتیاج مبر
به سلک نظم رسید آبروی ما بیدل
گهر به رشته کشیدیم از خط مسطر
زمین
چو از تنوع اوضاع گنبد دایر
بیاض صبح نمود از سواد شب ظاهر
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 7 - در جواب نامه سلطان روم
فساد چرخ نبینیم و نشنویم همی
که چشمها همه کور است و گوشها همه کر
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 79
درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
نه رنج اره کشیدی نه زخمههای تبر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1142
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1148
چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر
ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1154
از آن مقام که نبود گشاد زود گذر
برو به سوی خریدار خویش همچون زر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1155
فسانه ای بشنو عرفی از من بیمار
که باشدت بنفاق معاشران رهبر
عرفیقطعاتشمارهٔ 20 - آخرین سخن
هوای تیغ تو افتاد تا مرا در سر
به موج چشمهٔ خورشید میزند ساغر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1661
فارسی متن کا ماخذ: گنجور