شاعر: حافظ
فساد چرخ نبینیم و نشنویم همی
که چشمها همه کور است و گوشها همه کر
بسا کسا که مه و مهر باشدش بالین
به عاقبت ز گل و خشت باشدش بستر
زمین
شبیکه شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر
چو اخگرم عرق چهره بود خاکستر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1659
هوای تیغ تو افتاد تا مرا در سر
به موج چشمهٔ خورشید میزند ساغر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1661
چو از تنوع اوضاع گنبد دایر
بیاض صبح نمود از سواد شب ظاهر
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 7 - در جواب نامه سلطان روم
درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
نه رنج اره کشیدی نه زخمههای تبر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1142
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1148
چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر
ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1154
از آن مقام که نبود گشاد زود گذر
برو به سوی خریدار خویش همچون زر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1155
فسانه ای بشنو عرفی از من بیمار
که باشدت بنفاق معاشران رهبر
عرفیقطعاتشمارهٔ 20 - آخرین سخن
فارسی متن کا ماخذ: گنجور