تا خط به گرد آن لب شیرین شمایل است
ابر میان عیسی و خورشید حایل است
از گل چه گونه پای به اندیشه بر کشم
کاندیشه این چه در ره او، پای در گل است
از کفر عشق باز ندارم که روز حشر
آموزگار کفر من است آن که سائل است
در ملک عشق کس نشناسد غم معاش
سنگ و سفال کوجه ی ما پاره ی دل است
آن کو به راه کفر چو عرفی شتاب کرد
فرسنگ های کعبه به دنبال محمل است
زمین
در صورت تو سر جمالی که مجمل است
در خط و خال و عارض و زلفت مفصل است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 135
ساقی بیا که قصر بقا در تزلزل است
درده شراب لعل چه جای تعلل است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 73
ترک خودی مراد ز قطع مراحل است
این بار هر کجا فتد از دوش منزل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1910
روی تو برق خرمن آسایش دل است
زلف تو تازیانه جانهای غافل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1911
آب حیات شبنم آن روی چون گل است
عنبر خمیر مایه آن زلف و کاکل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1912
شاخی که چار فصل پر از میوه و گل است
دست ز کار رفته اهل توکل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1913
فارسی متن کا ماخذ: گنجور