ترک خودی مراد ز قطع مراحل است
این بار هر کجا فتد از دوش منزل است
آب ستاده رشته برون آورد ز پا
بگسل ز همرهی که گرانجان و کاهل است
یکرنگ دل چو شد تن خاکی گهر شود
دل متحد به جسم چو شد مهره گل است
دست از خودی بشوی که در دفتر وجود
فردی که در حساب بود فرد باطل است
شهرت بود ز ریزش اگر مطلب کریم
در چشم بی نیازی ما کم ز سایل است
در زیر سقف چرخ نفس راست ساختن
آسوده زیستن ته دیوار مایل است
گیراترست خلق خویش از خون بیگناه
دامن کشیدن از گل بی خار مشکل است
چون زخم، سینه چاک برون می دود ز پوست
خونم ز بس که تشنه شمشیر قاتل است
گفتار جاهلان ز شنیدن بود فزون
خرجش ز دخل بیش بود هر که غافل است
با قامت خمیده جوانانه زیستن
در زیر تیغ بال فشانی ز بسمل است
تسلیم شو که عقده دل را گشادگی
بی برگریز ناخن تدبیر مشکل است
صبح از ستاره ساخت تهی دامن فلک
کم نیست دانه بهر زمینی که قابل است
از خوشه راز دانه مستور فاش شد
گل می کند ز تیغ زبان هر چه در دل است
از خاک دلنشین نتوان برگرفت دل
بیرون شدن ز کوی خرابات مشکل است
صائب هزار بار به از عقل ناقص است
در چشم امتیاز جنونی که کامل است
زمین
در صورت تو سر جمالی که مجمل است
در خط و خال و عارض و زلفت مفصل است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 135
ساقی بیا که قصر بقا در تزلزل است
درده شراب لعل چه جای تعلل است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 73
تا خط به گرد آن لب شیرین شمایل است
ابر میان عیسی و خورشید حایل است
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 69
روی تو برق خرمن آسایش دل است
زلف تو تازیانه جانهای غافل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1911
آب حیات شبنم آن روی چون گل است
عنبر خمیر مایه آن زلف و کاکل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1912
شاخی که چار فصل پر از میوه و گل است
دست ز کار رفته اهل توکل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1913
فارسی متن کا ماخذ: گنجور