رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش
در راه دل سبیل کنم آبروی خویش
بر عافیت چه ناز کنم گر برآورم
خود را به عادت غم و غم را به خوی خویش
شد عمرها که برده ای از خویشتن مرا
بازآورم که سوختم از آرزوی خویش
خود را چنان ز هجر تو گم کرده ام که هست
مشکل تر از سراغ توام جست و جوی خویش
تا مست گفتگوی تو گشتم، ز همدمان
بیگانه وار می شنوم گفتگوی خویش
این جنس گریه، عرفی، ز اعجاز برترست
دریا گره نکرده کسی در گلوی خویش
زمین
رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5075
سیرآب در محیط شدم ز آبروی خویش
در پای خم ز دست ندادم سبوی خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5076
افغان که بعد صد طلب و جستجوی خویش
پر خون برم ز چشمهٔ حیوان سبوی خویش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 353
فارسی متن کا ماخذ: گنجور