شاعر: عرفی
نی مهر دوست دارم ، نی کین دشمنان را
یک طور دوست دارم بی مهر و مهربان را
غم می کشد عنانم من هم شتاب دارم
از هم دعا بگویند یاران شادمان را
مستانه گر بتازم، عیبم مکن که شوقش
گرمی دهد به مرکب، نرمی دهد عنان را
گفتم به گوش توفیق، ای دشمن مروت
تا کی فراق خرمن این مور ناتوان را
گفتا مروت این است، کز پا در افکنیمش
تا آن که جوید از غیر، وز خود نیابد آن را
آوارگیست رهبر در وادی محبت
توفان بود معلم دریای بی کران را
عرفی به گیتی از خلد آمد که باز گردد
غافل که تازه پرواز گم سازد آشیان را
زمین
گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را
تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 39
ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
تا چشمها گشاید ز اشکوفه بوستان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 186
شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
چون با زنی برانی سستی دهد میان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 195
در جنبش اندرآور زلفِ عبرفشان را
در رقص اندرآور جانهای صوفیان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 196
از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را
مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 835
شب تا سحر کنم عجز، تا بوسم آستان را
آخر سپارشی کن، بی درد پاسبان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 17
فارسی متن کا ماخذ: گنجور