زمین
گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را
تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 39
ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
تا چشمها گشاید ز اشکوفه بوستان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 186
شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
چون با زنی برانی سستی دهد میان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 195
در جنبش اندرآور زلفِ عبرفشان را
در رقص اندرآور جانهای صوفیان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 196
شب تا سحر کنم عجز، تا بوسم آستان را
آخر سپارشی کن، بی درد پاسبان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 17
نی مهر دوست دارم ، نی کین دشمنان را
یک طور دوست دارم بی مهر و مهربان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 18