شاعر: امیرخسرو دهلوی
گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را
تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را
تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتم
ای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را
بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری
دشوار صبح باشد شبهای بیکران را
اندیشه جهانی بر جان من نهادی
وانگه به لاغ گویی اندیشه نیست جان را
رسوای شهر گشتم از بس که دیده من
دمدم همی تراود خونابه نهان را
از آه سوزناکم دود از جهان برآمد
بی تو جهان چه باشد، آتش زنم جهان را
داغ غلامی از من هست ار دریغ باری
از بیع کن مشرف مملوک رایگان را
آن روی نازنین را یکدم به سوی من کن
تا بیشتر نبینم نسرین و ارغوان را
شاید اگر بخندد بر روزگار خسرو
آن کس که دیده باشد رخساره ای چنان را
زمین
ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
تا چشمها گشاید ز اشکوفه بوستان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 186
شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
چون با زنی برانی سستی دهد میان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 195
در جنبش اندرآور زلفِ عبرفشان را
در رقص اندرآور جانهای صوفیان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 196
از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را
مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 835
شب تا سحر کنم عجز، تا بوسم آستان را
آخر سپارشی کن، بی درد پاسبان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 17
نی مهر دوست دارم ، نی کین دشمنان را
یک طور دوست دارم بی مهر و مهربان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 18
فارسی متن کا ماخذ: گنجور