چون زخم تازه دوخته ز خون لبالبم
ای وای اگر به شکوهٔ او آشنا لبم
بی دردی آورد همه قول و طرب، مسیح
گاهی به حال دل میگشا لبم
بستی لبم به شکوه و ذوق ادب شناخت
هر موی من ادا کند این شکوه با لبم
بگذشت عمر و گفت و شنو با تو رو نداد
ای بینصیب گوشم و ای بینوا لبم
صد بار لب گشودم و بر کس نریختم
آنها که موج میزند از سینه تا لبم
لب وعده کرده بود که گوید غمم به دوست
وقت است اگر به وعده نماید وفا لبم
در دل گذشت یار و فرو ریختم بدان
پیغامها که داشت نهان از صبا لبم
اقرار کن که سنگ دلم بعد از آن اگر
لب وا کنم به شکوه، به دندان بخا لبم
عرفی به ترهات زن آتش که جاودان
ماند گرسنه گوشم و باشد گدا لبم
زمین
از بسکه چون نگه زتحیر لبالبم
یک پر زدن به ناله ندادهست جا لبم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2008
یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبم
یارب به روی نامکهگردید وا لبم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2009
هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم
آسوده است از دل بی مدعا لبم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5787
هر چند از گهر صدف آسا لبالبم
نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5788
فارسی متن کا ماخذ: گنجور