هر چند از گهر صدف آسا لبالبم
نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم
تا کام من ز شهد خموشی گرفت کام
از یکدگر نشد ز حلاوت جدا لبم
هر چند در لباس شکرخند می زنم
از دل چو پسته زهر نهفته است تا لبم
چون صبح می کشم نفس ساده از جگر
آسوده است از سخن مدعا لبم
انگشت زینهار برآورد از زبان
از بس گزیده شد ز حدیث خطا لبم
مانند تیغ اگر چه به جوهر سرآمدم
صائب به حرف لاف نشد آشنا لبم
زمین
از بسکه چون نگه زتحیر لبالبم
یک پر زدن به ناله ندادهست جا لبم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2008
یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبم
یارب به روی نامکهگردید وا لبم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2009
چون زخم تازه دوخته ز خون لبالبم
ای وای اگر به شکوهٔ او آشنا لبم
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 501
هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم
آسوده است از دل بی مدعا لبم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5787
فارسی متن کا ماخذ: گنجور