هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم
آسوده است از دل بی مدعا لبم
هر چند چو صدف ز گهر سینه ام پرست
نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم
آه مرا به رشته گوهر غلط کنند
از دل ز بس که آبله چیده است تا لبم
منت خدای را که یکی بود حرف من
هر چند شد به عالم صورت دو تا لبم
تبخاله ها به ناله درآیند چون جرس
از درد چون شود به فغان آشنا لبم
چون گل مگر ز زخم سراپا دهن شوم
کی می کند به حرف شکایت وفا لبم؟
چون اهل دل گشاد من از حرف حق بود
آن غنچه نیستم که گشاید هوا لبم
دایم ز گریه گرچه مرا چشم و دل پرست
از ناله همچو کاسه خالی لبا لبم
از بس ز لب گشودن بیجا گزیده شد
لرزد به خود ز گفتن حرف بجا لبم
این چاشنی که قسمت من شد زخامشی
مشکل که بعد ازین شود از هم جدا لبم
رنگ شکسته کم ز زبان شکسته نیست
از ضعف، حال من نکند گر ادا لبم
گر خون شود ز تنگدلیها، نمی برد
چون غنچه التجا به نسیم صبا لبم
جان می دهد ترانه من اهل عشق را
صائب به لعل یار رسیده است تا لبم
زمین
از بسکه چون نگه زتحیر لبالبم
یک پر زدن به ناله ندادهست جا لبم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2008
یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبم
یارب به روی نامکهگردید وا لبم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2009
چون زخم تازه دوخته ز خون لبالبم
ای وای اگر به شکوهٔ او آشنا لبم
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 501
هر چند از گهر صدف آسا لبالبم
نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5788
فارسی متن کا ماخذ: گنجور