از بسکه چون نگه زتحیر لبالبم
یک پر زدن به ناله ندادهست جا لبم
جرأت مباد منکر عجز سپند من
کم نیست اینکه سرمه کشید از صدا لبم
صد رنگ ناله در قفس یأس میتپد
کو گوش رغبتی که شود نغمهزا لبم
کلفت نقاب عافیت غنچه میدرد
ترسم فشار دل کند از هم جدا لبم
خاکسترم اگر تب شوقت دهد به باد
تبخال را هنوز حسابیست با لبم
نام ترا که گوهر دریای مدعاست
دارد صدف صفت به دو دست دعا لبم
بیدوست زندگی به عرق جام میزند
تر کرده است خجلت آب بقا لبم
زینسان که ناله هرزه درای تظلمست
ترسم به خامشی نبرد التجا لبم
این شیشهٔ هوس که دلش نامکردهاند
در خون گشوده است ره خنده تا لبم
رنگم چو گل هزار گریبان دریده است
زین بیشتر چه ناله کنم بینوا لبم
زین قفل زنگ بسته مگویید و مشنوید
خون شد کلید آه و نگردید وا لبم
بیدل خموشیام ز فنا میدهد خبر
آگه نیام که این لب گور است یا لبم
زمین
هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم
آسوده است از دل بی مدعا لبم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5787
هر چند از گهر صدف آسا لبالبم
نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5788
چون زخم تازه دوخته ز خون لبالبم
ای وای اگر به شکوهٔ او آشنا لبم
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 501
یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبم
یارب به روی نامکهگردید وا لبم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2009
فارسی متن کا ماخذ: گنجور