شاعر: عرفی
عشق اگر مرد است، مرد او تاب دیدار آورد
ورنه چون موسی بسی آورد، بسیار آورد
تا فریبد ابلهان را در متاع روی دوست
آسمان پیش از تو یوسف را به بازار آورد
بس که زخم غمزه خوردم زمین مشهدم
خرمن خنجر به جای بوته ی خار آورد
کافری دان عشق را کز شغل من گر وارهد
گردن روح القدس در قید زنار آورد
بگذر از دارالشفای عشق کز بهر علاج
هر نفس آید مسیح آن جا و بیمار آورد
مو به مویم دوست شد، ترسم که استیلای عشق
یک انالحق گوی دیگر بر سر دار آورد
ای که عرفی را مسلمان خوانده ای، او را بکاو
تا ز کفرآباد دل، بت های پندار آورد
زمین
هر شبم جان بر لب آید، ناله زار آورد
تا کدامین باد بویی زان جفا کار آورد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 672
کوه را چون ابر، حکم او به رفتار آورد
ریگ را چون سبحه، ذکر او به گفتار آورد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2382
مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد
غنچه خاموش بلبل را به گفتار آورد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2383
هم «انا الله » خوان درختی را به گفتار آورد
هم «انا الحق » گوی مردی را سر دار آورد
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 135
گر محبت حمله بر ناموس کفار آورد
برهمن را سبحه در گردن به بازار آورد
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 296
فارسی متن کا ماخذ: گنجور