شاعر: عرفی
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود
تا ابد کشتهی زار از پی قاتل برود
به وداعی که مرا میبری -ای دل!- بگذار
که بمیرم من و جان از پی محمل برود
بحر عشق است و به هر گام، هزاران گرداب
این نه بحریست کزو کشته به ساحل برود
گر بمیرم منما چهره به من روز وصال
حسرت روی تو حیف است که از دل برود
چارهی کار به تدبیر نیامد؛ هیهات!
کو رسولی که برِ جادوی بابل برود
آید انگشتگزان روز جزا در محشر
آن که ابله به جهان آید و عاقل برود
تا به زانو به گل از گریه فرو شد «عرفی»
ور چنین گریه کند، تا مژه در گل برود
زمین
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وآن چنان پای گرفتهست که مشکل برود
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 263
یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟
این نه موجی است که از خاطر ساحل برود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3575
هرکه پوشد نظر از کام به منزل برود
دایم آواره بود هرکه پی دل برود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3576
کس چو من نیست که پیش نظر از دل برود
غایب از دیده نگردد ز مقابل برود
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 206
دوش از پیش نظر، چون غمش از دل برود
چه کنم آه، که یک دم ز مقابل برود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 295
فارسی متن کا ماخذ: گنجور