شاعر: نظیری نیشابوری
کس چو من نیست که پیش نظر از دل برود
غایب از دیده نگردد ز مقابل برود
دولتی بود که مردیم به هنگام وداع
آنقدر زنده نماندیم که محمل برود
راه بیگانگیای پیش نداری که کسی
به دلیل ره و طی کردن منزل برود
صبر داریم که این تهمت عشق از سر غیر
همچو خون بِحِل از گردن قاتل برود
قصه ما به عزیزان وطن خواهد گفت
هرکه را تخته ازین ورطه به ساحل برود
نیکویی دوستی آرد به دل دشمن و دوست
همه جا سر زند این ریشه چو در گل برود
مرد عاشق ندهد دل به تماشای جهان
آن دهد کیسه به طرار که غافل برود
سَر چشمان تو گردم که زبس خونخواری
قطرهای خون نگذارد که ز بسمل برود
من و آزار؟ «نظیری» به کسی عارم باد؛
به زبان آید از آنم گله کز دل برود
زمین
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وآن چنان پای گرفتهست که مشکل برود
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 263
یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟
این نه موجی است که از خاطر ساحل برود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3575
هرکه پوشد نظر از کام به منزل برود
دایم آواره بود هرکه پی دل برود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3576
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود
تا ابد کشتهی زار از پی قاتل برود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 165
دوش از پیش نظر، چون غمش از دل برود
چه کنم آه، که یک دم ز مقابل برود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 295
فارسی متن کا ماخذ: گنجور