شاعر: عرفی
ملک به سهو نویسد چو نامهٔ ستمش
سزد که خون شهیدان تراود از قلمش
کدام نامهٔ بیداد از او نوشته ملک
که من به قطرهٔ اشکی نوشته ام رقمش
چگونه جور به عنوان لطف بنویسد
اگر نبرده ملک پی به لذت ستمش
مرا زیارت دیری به کفر شهرت داد
که می روند ملایک به طاعت صنمش
به صید مرغ دلم بازد آن صنم که به رشک
ز دانه گه بربایند طایر حرمش
نهشت زنده کسی را ز غم کنون، وقتیست
که باز روح شهیدان شود شهید غمش
مباد باعث بیگانگی شود عرفی
مگو که نیست مرا تاب لطف دم به دمش
زمین
گر، ای نسیم، ترا ره دهنده در حرمش
ببوسی از من خاکی نشانه قدمش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1182
ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش
به خامه راست نیاید شکایت ستمش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1183
بلاست خط نگارین و زلف خود به خمش
دگر ز فتنه چه بر سر نوشته تا قلمش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 341
فارسی متن کا ماخذ: گنجور