شاعر: امیرخسرو دهلوی
گر، ای نسیم، ترا ره دهنده در حرمش
ببوسی از من خاکی نشانه قدمش
بخوان به حضرت او زینهار از سر سوز
تحیتی که نوشتم، همه به خون رقمش
ز بعد عرض تحیت اگر به ما برسد
غریب تا نشماری ز غایت کرمش
میان دلبر و دل حاجت رسالت نیست
ولیک هم بنوشتیم ماجرای غمش
به تشنگان بیابان بحر باز رسان
که آب خضر نیابی ز رشحه قلمش
طراز زر نبود زیب جامه عشاق
بر آستین بود از داغ عاشقی علمش
ز خون دیده خسرو عجب مدار که خلق
به جای نقل جگر می دهند دمبدمش
زمین
ملک به سهو نویسد چو نامهٔ ستمش
سزد که خون شهیدان تراود از قلمش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 391
بلاست خط نگارین و زلف خود به خمش
دگر ز فتنه چه بر سر نوشته تا قلمش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 341
ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش
به خامه راست نیاید شکایت ستمش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1183
فارسی متن کا ماخذ: گنجور