شاعر: عرفی
وعظ من گرد فشانندهٔ عصیان نشود
آستین عسل آلودهٔ مگس ران نشود
نیست در خوان محبت خورشی غیر نمک
لخت دل هر که نیندوخته مهمان نشود
کشوری هست که در وی رود از کفر سخن
همه جا گفت و شنو بر سر ایمان نشود
پا منه بر سر بالین اسیران، کاینجا
هیچ بی درد نیاید که پریشان نشود
دیدن روی تو ممکن نبود بی حیرت
آن نه چشم است که در روی تو حیران نشود
غمزهٔ روزهٔ پیشینه حرامش بادا
کشته ای کز پی زخمت، همه تن، جان نشود
به تماشای گلستان خلیلم مبرید
که گل و لاله دگر آتش سوزان نشود
عرفی ار خدمت بت کم کند ای خادم دیر
مزنش طعنه که ناگاه مسلمان نشود
زمین
گر سر زلف تو از باد پریشان نشود
خلق بیچاره چنین بیدل و حیران نشود
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 721
گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 227
سوز و شوقِ مَلَکی بر دلت آسان نشود
تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 59 - از راه پر مخافت عشق گوید
ای خدایی که رهیت افسر دو جهان نشود
تا بر حسب تو فرش قدمش جان نشود
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 60 - در مدح ناصح الملک کمالالدین شیخ الحرمین خطیب نوآبادی
تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود
کفر در دیدهٔ انصاف تو پنهان نشود
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 61 - نه هر که به طور رود موسی عمران شود
عشق را پرده ناموس نگهبان نشود
بادبان پرده مستوری طوفان نشود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3606
سر آشفته ز دستار بسامان نشود
جمع گردیدن کف لنگر طوفان نشود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3607
فارسی متن کا ماخذ: گنجور