شاعر: صائب
سر آشفته ز دستار بسامان نشود
جمع گردیدن کف لنگر طوفان نشود
گل چو خندید محال است دگر غنچه شود
سر چو آشفته شد از عشق، بسامان نشود
شوخی حسن عیان می شود از پرده شرم
برق از ابر محال است نمایان نشود
پنبه نازده حلاج ز حق می خواهد
مغز منصور محال است پریشان نشود
دزد را خاطر آگاه شب مهتاب است
دل روشن گهران عاجز شیطان نشود
از تهی چشمی ما رزق پراکنده شده است
دانه در دام محال است پریشان نشود
بگذر از پرورش نفس که این بدکردار
آشنا چون سگ دیوانه به احسان نشود
تا صدف مهر خموشی نزند بر لب خود
آب در حوصله اش گوهر غلطان نشود
حرص جان می دهد از بهر پریشان گردی
مور قانع به کف دست سلیمان نشود
هرکه را جوهر ذاتی نبود جامه فتح
به که چون تیغ درین معرکه عریان نشود
چه خیال است که صائب ز سخن گردد سیر؟
تشنه سیراب ز سرچشمه حیوان نشود
زمین
گر سر زلف تو از باد پریشان نشود
خلق بیچاره چنین بیدل و حیران نشود
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 721
گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 227
سوز و شوقِ مَلَکی بر دلت آسان نشود
تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 59 - از راه پر مخافت عشق گوید
ای خدایی که رهیت افسر دو جهان نشود
تا بر حسب تو فرش قدمش جان نشود
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 60 - در مدح ناصح الملک کمالالدین شیخ الحرمین خطیب نوآبادی
تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود
کفر در دیدهٔ انصاف تو پنهان نشود
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 61 - نه هر که به طور رود موسی عمران شود
وعظ من گرد فشانندهٔ عصیان نشود
آستین عسل آلودهٔ مگس ران نشود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 360
عشق را پرده ناموس نگهبان نشود
بادبان پرده مستوری طوفان نشود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3606
فارسی متن کا ماخذ: گنجور