صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 60 - در مدح ناصح الملک کمال‌الدین شیخ الحرمین خطیب نوآبادی

قصیدهٔ شمارهٔ 60 - در مدح ناصح الملک کمال‌الدین شیخ الحرمین خطیب نوآبادی

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اننشود

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 7

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای خدایی که رهیت افسر دو جهان نشود

تا بر حسب تو فرش قدمش جان نشود

22

چنگ در دامن مهر تو چگونه زند آنک

مر ورا خدمت تو قید گریبان نشود

33

سخت پی سست بود در طلب کوی تو آنک

مرد را بادیه بر یاد تو بستان نشود

44

هر که در جست لقایت نبود راست چو تیر

خواب در دیدهٔ او جز سر پیکان نشود

55

هر که جولانگه او حضرت پاکیزهٔ تست

هرگز از دور فلک بی‌سر و سامان نشود

66

چون به میدان تو پیکان بلا گشت روان

جان سپر سازد مردانه و پنهان نشود

77

موکب جان ستدن چون بزند لشکر عشق

او به جز بر فرس خاص به میدان نشود

88

ای ره آموز که هر کو به تو ره یافت به تو

هرگز اندر ره دین گمره و حیران نشود

99

آنکه هستندهم افراشتهٔ فضل تو اند

هرگز افراشتهٔ فضل تو ویران نشود

1010

ثمرهٔ بندگی از خاک درت می‌روبند

تامگر کارکشان طعمهٔ خذلان نشود

1111

کیسه‌ها دوخته بر درگهت از روی امید

زان که بی‌لطف تو کس در خور غفران نشود

1212

گرسنه بوده و پنداشت بسر کردهٔ راه

از پذیرفتنشان یار و نگهبان نشود

1313

همه از حکم تو افکنده و برداشته‌اند

ورنه از ذات کسی گبر و مسلمان نشود

1414

گبر خواهد که بود طالب کوی تو ولیک

بتکلف هذیان آیت قرآن نشود

1515

هفت سیاره روانند و لیک از رفتن

ماه در رفعت و در جرم چو کیوان نشود

1616

هر کسی علم همی خواند لیکن یک تن

چون جمال الحکما بحر درافشان نشود

1717

آن منبه که ز تنبیه وی اندر همه عمر

هیچ دل در ره دین معدن عصیان نشود

1818

آنکه گه گه کف او بیند ابر از خجلی

باز گردد ز هوا مایل باران نشود

1919

آنکه در درد بماندی ز بلای شیطان

هر کرا مجلس او آیت درمان نشود

2020

کند باید به جفا دیده و دندان کسی

چاکر او ز بن سی و دو دندان نشود

2121

نایب جاه پیمبر تویی امروز و کسی

مبتدع باشد کت چاکر فرمان نشود

2222

به گل افشان ارم ماند آن مجلس تو

مجلسش خرم و خوش جز به گل افشان نشود

2323

ای بها گیر دری کز سخن چون گهرت

نرخ جانها به جز از گفت تو ارزان نشود

2424

هر که شاگرد تو باشد به گه خواندن علم

هرگز آن خاطر او دفتر نسیان نشود

2525

نامهٔ عقل به یک لحظه بنپذیرد جان

تا برآن نامهٔ او نام تو عنوان نشود

2626

معدهٔ حرص که شد تافته از تف نیاز

جز سوی مائدهٔ جود تو مهمان نشود

2727

نیست یک ملحد و یک مبتدع اندر آفاق

که وی از حجت و نام تو هراسان نشود

2828

شد نو آباد چو بستان ز جمال تو و خود

آن چه جایست که از فر تو بستان نشود

2929

به دعا خواست همی اهل نوآباد ترا

زان که بی پند تو می خلق به سامان نشود

3030

چون ز آرایش کوی تو شود شاد فلک

آن که باشد که ز گفتار تو شادان نشود

3131

خاصهٔ شهر غلامان تو گشتند چه باک

ار مرید تو همه عامه فراوان نشود

3232

دیو گریان نشود تا به سخن بر کرسی

آن لب پر شکر و در تو خندان نشود

3333

سخن راست همی گویی بی‌روی و به حشر

رو که بر تو سخنت حجت و برهان نشود

3434

نیست عالم چو تو در هیچ نواحی و کسی

صدق این قول چه داند که خراسان نشود

3535

مردم از جهد شود عالم نز جامه و لاف

جاهل از کسوت و لاف افسر کیهان نشود

3636

هر که بیدار نباشد شبی از جهد چو چرخ

روز دیگر به سخن شمس درافشان نشود

3737

سست گفتار بود درگه پیری در علم

هر که در کودکی از جهد سخندان نشود

3838

اندر آن تیغ چه تیزی بود از جهد که آن

سالها برگذرد کایچ سرافشان نشود

3939

علم داری شرف و قدر بجوی ار نه مجوی

زان که بی‌فضل هر ابله سوی دیوان نشود

4040

علم باید که کند جای تو کرسی و صدور

ورنه از طور کسی موسی عمران نشود

4141

معجز موسی داری که کنی ثعبان چوب

ور نه صد چوب بینداز که ثعبان نشود

4242

علم شمس همی باید و تاثیر فلک

ور نه هر پیشه به یک نور همی کان نشود

4343

ای چنان در خور هر مدح که مداح ترا

شعر در مدحت تو مایهٔ بهتان نشود

4444

من ثناخوان توام کیست که از روی خرد

چون بدید آن شرف و عز ثناخوان نشود

4545

جامهٔ عیدی من باید از این مجلسیانت

لیک بی گفت تو اینکار به سامان نشود

4646

تا فلک در ضرر و نفع چو گوهر نبود

تا پری در عمل و چهر چو شیطان نشود

4747

منبر نو به نوآباد مبارک بادت

تا به جز حاسد تو پر غم و احزان نشود

4848

باد بر درگه یزدانت قبول از پی آنک

بنده بر هیچ دری چون در یزدان نشود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سوز و شوقِ مَلَکی بر دلت آسان نشود

تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 59 - از راه پر مخافت عشق گوید

اگلی نظم

تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود

کفر در دیدهٔ انصاف تو پنهان نشود

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 61 - نه هر که به طور رود موسی عمران شود

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

گر سر زلف تو از باد پریشان نشود

خلق بیچاره چنین بیدل و حیران نشود

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 721

گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 227

عشق را پرده ناموس نگهبان نشود

بادبان پرده مستوری طوفان نشود

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3606

سر آشفته ز دستار بسامان نشود

جمع گردیدن کف لنگر طوفان نشود

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3607

وعظ من گرد فشانندهٔ عصیان نشود

آستین عسل آلودهٔ مگس ران نشود

عرفی»غزلیات»غزل شمارهٔ 360

سوز و شوقِ مَلَکی بر دلت آسان نشود

تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 59 - از راه پر مخافت عشق گوید

تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود

کفر در دیدهٔ انصاف تو پنهان نشود

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 61 - نه هر که به طور رود موسی عمران شود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور