شاعر: صائب
عشق را پرده ناموس نگهبان نشود
بادبان پرده مستوری طوفان نشود
خط پاکی است ز اوضاع جهان حیرانی
وقت آیینه به هر نقش پریشان نشود
مصر از چهره یوسف نشود باغ خلیل
تا برافروخته از سیلی اخوان نشود
موم در دامن دریای کرم عنبر شد
کفر در عشق محال است که ایمان نشود
سیر چشمی و بزرگی نشود با هم جمع
مور بی پای ملخ پیش سلیمان نشود
نیست در عالم تسلیم پریشان نظری
دیده کشته محال است که حیران نشود
اختیاری نبود گریه روشن گهران
دیده شمع به سنگ یده گریان نشود
دست گلچین رود از کار ز بسیاری گل
دل پروانه تسلی به چراغان نشود
خواریی هست به دنبال خودآرایی را
پر طاوس محال است مگس ران نشود
گر به این رنگ برآید ز پس پرده بهار
صائب از توبه محال است پشیمان نشود
زمین
گر سر زلف تو از باد پریشان نشود
خلق بیچاره چنین بیدل و حیران نشود
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 721
گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 227
سوز و شوقِ مَلَکی بر دلت آسان نشود
تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 59 - از راه پر مخافت عشق گوید
ای خدایی که رهیت افسر دو جهان نشود
تا بر حسب تو فرش قدمش جان نشود
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 60 - در مدح ناصح الملک کمالالدین شیخ الحرمین خطیب نوآبادی
تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود
کفر در دیدهٔ انصاف تو پنهان نشود
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 61 - نه هر که به طور رود موسی عمران شود
وعظ من گرد فشانندهٔ عصیان نشود
آستین عسل آلودهٔ مگس ران نشود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 360
سر آشفته ز دستار بسامان نشود
جمع گردیدن کف لنگر طوفان نشود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3607
فارسی متن کا ماخذ: گنجور