شاعر: عرفی
آن دل که به هجر تو ز آرام برآید
زودش به مصیبت زدگی نام برآید
پر زهر دهد ساغر و شیرین نکند لب
آن حوصله ام گو که به این جام برآید
آتش به غم جان بگرفته است که از تن
تا حشر اجل گر کند ابرام برآید
گر زلف تو در صومعه زنار فشاند
آوازهٔ کفر از دل اسلام برآید
مشکل که شود نغمه گشا در چمن خلد
مرغی که به پژمردگی دام برآید
ما را که برد نام به بزم که از ما
در مجمع ماتم زدگان نام برآید
آن سوختگانیم که گر آتش دوزخ
سنجند به داغ دل ما خام برآید
زان با تو بگوِییم به عرفی که مبادا
نامش به زبان تو به دشنام برآید
زمین
گر بار دگر ماه من از بام برآید
بس فتنه که از گردش ایام برآید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 506
گر چشم تر از پوست چو بادام برآید
آسان ز وصال شکرش کام برآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4435
خوب است که بی رنج طلب کام برآید
آن کام چه ارزد که به ابرام برآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4436
حاشا که زعاشق سخن کام برآید
از سینه آتش نفس خام برآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4437
فارسی متن کا ماخذ: گنجور