شاعر: صائب
خوب است که بی رنج طلب کام برآید
آن کام چه ارزد که به ابرام برآید
آتش نفسان گوش به تعظیم بگیرند
هرجا که من سوخته را نام برآید
ریزند کواکب چو عرق از رخ گردون
آن روز که خورشید تو بر بام برآید
نقش قدمش شمع ره گرمروان است
از شوق تو آن کس که ز آرام برآید
در باده اگر سرمه نریزد ادب عشق
فریاد اناالحق ز لب جام برآید
شرمنده ام از عشق که با شغل دوعالم
نگذاشت کباب دل من خام برآید
از گردش چشم تو دل چرخ فروریخت
چون حوصله از عهده این جام برآید
صائب چو ز اندیشه روزی است مرا رزق
زینم چه که برگرد جهان نام برآید
زمین
گر بار دگر ماه من از بام برآید
بس فتنه که از گردش ایام برآید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 506
آن دل که به هجر تو ز آرام برآید
زودش به مصیبت زدگی نام برآید
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 197
گر چشم تر از پوست چو بادام برآید
آسان ز وصال شکرش کام برآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4435
حاشا که زعاشق سخن کام برآید
از سینه آتش نفس خام برآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4437
فارسی متن کا ماخذ: گنجور