شاعر: صائب
گر چشم تر از پوست چو بادام برآید
آسان ز وصال شکرش کام برآید
جان من مشتاق به لب می رسد از شوق
تا از دهن تنگ تو پیغام برآید
خون در دل یاقوت زند جوش ز غیرت
هر جا ز عقیق لب او نام برآید
مشکل بود از رشته امید گسستن
چون مرغ گرفتار من از دام برآید
بیرون ندهد نم ز جگر لاله سیراب
کی حرف به مستی ز لب جام برآید
آن را که بود همچو شرر دیده روشن
در نقطه آغاز ز انجام برآید
از موج حوادث نشود پخته سبک مغز
از بحر همان عنبر تر خام برآید
زنهار مکن سرکشی از حلقه عشاق
کز فاخته این سرو به اندام برآید
زآتشکده هند شد آدم ز گنه پاک
زین بوته محال است کسی خام برآید
در کلبه مقصود نفس راست نماید
از هر دو جهان هر که به یک گام برآید
زمین
گر بار دگر ماه من از بام برآید
بس فتنه که از گردش ایام برآید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 506
آن دل که به هجر تو ز آرام برآید
زودش به مصیبت زدگی نام برآید
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 197
خوب است که بی رنج طلب کام برآید
آن کام چه ارزد که به ابرام برآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4436
حاشا که زعاشق سخن کام برآید
از سینه آتش نفس خام برآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4437
فارسی متن کا ماخذ: گنجور