شاعر: عرفی
چند بی بهره شود دیدهٔ گریانی؛ چند؟
زلف جمع آر که جمعند پریشانی چند
گلرخان محنت نایافت بیابند مگر
یک نفس چاک ببینند گریبانی چند
آن که آماده کند پردهٔ نا کرده گناه
کی در او پرده ای از کرده پشیمانی چند
کبرای تو، بر آنم، که نیارد به نظر
مستی آلوده به آلایش دامانی چند
عرفی افسانهٔ ما گوش کنان حلقه زدند
خوان بیارآی، که جمع آمده مهمانی چند
زمین
منم امروز حدیث تو و مهمانی چند
پاره از دیده و دلها همه بریانی چند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 774
کیستند اهل جهان، بی سر و سامانی چند
در ره سیل حوادث، ده ویرانی چند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3494
پرده برداشته ام از غم پنهانی چند
به زیان می رود امروز گریبانی چند
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 259
فارسی متن کا ماخذ: گنجور