شاعر: عرفی
بیا که با دلم آن میکند پریشانی
که غمزه تو نکردست با مسلمانی
زدیده رفتی و مردم همان نفس ، فریاد
که بی تو مردم وآنگه چنین بآسانی
کسی که تشنه لب ناز توست میداند
که موج آب حیات است چین پیشانی
نهشت غمزه اسلام دشمنت که دو روز
محبت تو کنم جمع با مسلمانی
ترحمی نکند حسن بر دلم ، گوئی
که در زمانه یوسف نبود زندانی
که گفت مطلع دیگر چنین نیاری گفت
که تازه سازد از این مطلعآفرین خوانی
زمین
درین حدیقه نهای قدردان حیرانی
به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2767
ز بسکهکرد قصور نگاه مژگانی
به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2768
ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی
مکش روانی از آب گهر به غلتانی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2770
مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانی
دلت فسرده مبادا به خود فرومانی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2775
نشد حجاب خیالم غبار جسمانی
حباب رانه ز پیراهن است عریانی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2776
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی
حافظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 2 - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع
مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب
چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 123
تو آسمان منی من زمین به حیرانی
که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3048
بلندتر شدهست آفتاب انسانی
زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3076
هزار جان مقدس فدای سلطانی
که دست کفر برو برنبست پالانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3092
فارسی متن کا ماخذ: گنجور