شاعر: نظیری نیشابوری
قاصد دلی آزرده تر از آبله دارد
می آید از آن کوی و ز رفتن گله دارد
کس خیمه نیفراخت به سرچشمه حیوان
گاهی گذری خضر برین مرحله دارد
شاید که شود جلوه گر از غیب جمالی
چشمی همه کس بر ره این قافله دارد
معشوق جمیل است و غیور ار نه بگویم
مجنون نسب از لیلی این سلسله دارد
هویی به فراغت نکند در همه صحرا
دیوانه که آهوی رمان در گله دارد
دریاش همی باید و در ظرف نگنجد
صد گونه الم طایر کم حوصله دارد
فارغ نشوم یک نفس از بندگی عشق
شکرانه فرضی که کنم نافله دارد
بی باده کنم مستی و بی نغمه زنم ذوق
اینک می و نی، هرکه سر مشغله دارد
چون گفته و ناگفته به سنجیدن بخت است
شعری که نگفتست «نظیری » صله دارد
زمین
آنجاکه خیالت ز تمناگله دارد
اندیشه اگر خون نشود حوصله دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1033
بییأس دل از هرچه ندارد گله دارد
ناسودن دست تو هزار آبله دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1034
هرجا نفسی هست ز هستی گله دارد
دیوانه و هشیار همین سلسله دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1035
از گردش افلاک کجا دل گله دارد؟
این خانهٔ ویران چه غم زلزله دارد؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4337
از گرمروان خار مغیلان گله دارد
اینجاست که نشتر خطر از آبله دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4338
فارسی متن کا ماخذ: گنجور