شاعر: صائب
از گردش افلاک کجا دل گله دارد؟
این خانهٔ ویران چه غم زلزله دارد؟
هر چند شکستن پر و بالی است گهر را
یوسف ز دلآزاری اخوان گله دارد
از شکوه همین موج سراپای زبان نیست
دریا ز صدف هم دل پرآبله دارد
ابلیس کند راهزنی پیشروان را
این گرگ نظر از رمه بر سر گله دارد
چون شمع به معراج رسد کوکب بختش
در بزم جهان هر که زبان گله دارد
مشتاب درین ره که نفسسوختگانند
هر لالهٔ دلسوخته کاین مرحله دارد
از زلف حذر کن که دلش چاک چو شانه است
هر کس که فزون ربط به این سلسله دارد
آن را که بود شوق به تن بار نگردد
ریگی که روان نیست غم راحله دارد
در سلسلهٔ اشک بود گوهر مقصود
گر هست ز یوسف خبر این قافله دارد
صائب به زر قلب دهد یوسف خود را
پاکیزه کلامی که نظر بر صله دارد
زمین
آنجاکه خیالت ز تمناگله دارد
اندیشه اگر خون نشود حوصله دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1033
بییأس دل از هرچه ندارد گله دارد
ناسودن دست تو هزار آبله دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1034
هرجا نفسی هست ز هستی گله دارد
دیوانه و هشیار همین سلسله دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1035
قاصد دلی آزرده تر از آبله دارد
می آید از آن کوی و ز رفتن گله دارد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 254
از گرمروان خار مغیلان گله دارد
اینجاست که نشتر خطر از آبله دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4338
فارسی متن کا ماخذ: گنجور