شاعر: بیدل دهلوی
هرجا نفسی هست ز هستی گله دارد
دیوانه و هشیار همین سلسله دارد
پیچیده به پای طلبم دامن دشتی
کز آبله صد ریگ روان قافله دارد
معذورم اگر طاقت رفتار ندارم
چون شمع ز سر تا قدمم آبله دارد
بیتابی دل سنگ ره بیخبریهاست
از وضع جرس قافلهٔ ما گله دارد
بیگانهٔ کیفیت غیب است شهادت
چندان که زبان تو ز دل فاصله دارد
محملکش تسلیم ز خود رفتن اشکیم
این قافله یک لغزش پا راحله دارد
در وادی فرصت سر و برگ قدمی نیست
دل میرود و دست فسوس آبله دارد
بر وحشت ما خرده مگیرید که عاشق
چون اشک همین یک دل بیحوصله دارد
یکچند تو هم خانه بهدوشمن و ما باش
آفاق در آواز جرس قافله دارد
دردسر گل چند دهد نالهٔ بلبل
بیدل غزل ما نشنیدن صله دارد
زمین
از گردش افلاک کجا دل گله دارد؟
این خانهٔ ویران چه غم زلزله دارد؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4337
از گرمروان خار مغیلان گله دارد
اینجاست که نشتر خطر از آبله دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4338
قاصد دلی آزرده تر از آبله دارد
می آید از آن کوی و ز رفتن گله دارد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 254
آنجاکه خیالت ز تمناگله دارد
اندیشه اگر خون نشود حوصله دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1033
بییأس دل از هرچه ندارد گله دارد
ناسودن دست تو هزار آبله دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1034
فارسی متن کا ماخذ: گنجور