شاعر: بیدل دهلوی
بییأس دل از هرچه ندارد گله دارد
ناسودن دست تو هزار آبله دارد
محملکش مجنونروشان بی سر و پاییست
این قافلهٔ اشک عجب راحله دارد
از عالم نیرنگ املِ هیچِ مپرسید
آفاق، شرر فرصت و زاهد چله دارد
از خار کند شکوه گل آبلهٔ من
آیینه گر از شوخی جوهر گله دارد
یک نچه به صد رنگگلافشان خیال ست
یکتایی او اینقدرم ده دله دارد
نگذشته ز سر راه به جایی نتوان برد
هشدار که پای تو همین آبله دارد
دل محوگداز است چه در هجر چه در وصل
این آینه در آب شدن حوصله دارد
دور شکم اهل دول بین و دهل زن
کاین طایفه را تخم امل حامله دارد
هرجا روی از برق فنا جان نتوان برد
عمریستکه آتش پی این قافله دارد
دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال
آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد
بیدل من و آن نظم که هر مصرع شوخش
چون سرو ز آزادی غمها صله دارد
زمین
از گردش افلاک کجا دل گله دارد؟
این خانهٔ ویران چه غم زلزله دارد؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4337
از گرمروان خار مغیلان گله دارد
اینجاست که نشتر خطر از آبله دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4338
قاصد دلی آزرده تر از آبله دارد
می آید از آن کوی و ز رفتن گله دارد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 254
آنجاکه خیالت ز تمناگله دارد
اندیشه اگر خون نشود حوصله دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1033
هرجا نفسی هست ز هستی گله دارد
دیوانه و هشیار همین سلسله دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1035
فارسی متن کا ماخذ: گنجور