شاعر: نظیری نیشابوری
شادی عشق تو هنگامه غم برهم زد
شور حسنت نمکی بر جگر آدم زد
شب ز دیدار تو گردید به مهر آبستن
جامه بر سنگ ز سور رخ تو ماتم زد
شهد لب های تو دکان طبیبان در بست
دست در دامن تیغ نگهت مریم زد
کعبه آمد حجرالاسود خالت بوسید
غوطه در موجه چاه ذقنت زمزم زد
تا قضا خال بهشتی جمال تو بدید
شست آن خال که بر ناصیه آدم زد
به سخندانی تو طفل ندیدست کسی
گره اعجاز لبت بر نفس مریم زد
عشق دوشاب دل آن روز که سودا می پخت
مایه مهر برین شیره جان ها کم زد
دوش می خواست قدم بر من افتاده نهد
کند خاک من و بر دیده نامحرم زد
دولت از فیض دم صبح «نظیری » دریافت
در به غواص ندادند که بی جا دم زد
زمین
چون صبا شانه درآن طره خم در خم زد
سلک جمعیت شوریده دلان برهم زد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 117
در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 152
عشق اول به دل سوخته آدم زد
مایه ور شد ز دل آدم و بر عالم زد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3382
حسن جنبید ز خواب و مژه را برهم زد
فتنه برپا شد و نیشی به رگ عالم زد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 220
فارسی متن کا ماخذ: گنجور